مرتبط با :
سلام.
یه شعری گفته بودم که خیلی بده ولی ارزش گذاشتن تو این وبلاگ متروک رو داره. ببخشید اگه خوب نیست.
به نام او که معمار جهان است/ که نیت های ما نزدش عیان است
هدف را بعد نام او بگویم/ که این گشته یکی از خلق و خویم
هدف جز این نباشد در خیالم/ که گویم با دو کس احوال حالم
شدم همراه چند هشتاد و هفتی/ به دانشگه که گویندش بهشتی
که نام قبلی اش ملی است گویا/ بباشد منبعم ویکی پدیّا
چو از درب جنوبی وارد آیی/ کنی جان را فدای سر بالایی
رسی جایی میان آسمان ها/ که دارد در میانه پاسبانها
نگهبانانی همچون گرز رستم/ نگویم بیش از این که چشم شستم
اگر رخصت بیابی از نگهبان/ تو راحت گشته ای چون رستم از خوان
بود دانشکده معماری اش نام/ محیطی پر ز نور و شور، آرام
همه دلخوش به اینکه سالها پیش/ همان سالی که در میدان تجریش
به جای خودرو و اسباب دیگر/ درشکه می گذشت اینور به اونور
شده معماری اش اول در ایران/ شده قطب سرای شیرمردان
ببندم من لب از آنچه گران است/ بگویم قصه ای کز دوستان است
کلاس ما که هم ترمان در آنند/ حدود شصت نفر یاران آنند
بباشم من یکی از سیزده مرد/ خدا باقی همه دختر طلب کرد
شمارم اسم آن مردان قهار/ که باشند نور چشم و فرّ آمار
ولیکن عاجزم از یاد اغیار/ که آمارش بود چندین و بسیار
جهان و محسن و سلمان و یحیی/ محمد، حامد و فرشید و سینا
مسیح و صورتی ، هورمزد هندی/ سعید و راوی ابیات، مهدی
همه در صلح و بازی و سرورند/ همیشه فکر درس و علم و نورند
چه گویم من ز استادان عالی؟/ من بدنام رند لا ابالی
اگر گویم من از ضعف یکیشان/ جواب اینست: «پس به به به ایشان!»
« فلانی بهترین استاد اینجاست/ تواناییش فوق بهترین هاست»
«گرش خواهید دانشجو نباشید/ شود این ترم شیوه بر ندارید»
نفار چوبی و قاب سترگش/ «چه عالی بود، زیبا، خرم و خَوش»
همانند هزینه، وقت و اعصاب/ بشد نمره چو نقشی ساده بر آب
اگر خواندی تو این نظم پریشان/ بدان قصه ندارد هیچ پایان.
|